مهدی احمدی

ماتریکس 4

matrix4

تحلیل فیلم ماتریکس (The Matrix)

نستالژی سه گانه ماتریکس که صاحب یکی از نمادین‌ترین دنیاهای تاریخ سینما است با ماترکس 4 شاید در تکاپوی ساختن عنصری زیباتر از زندگی در فضای متاورس باشد.

شاید این جمله ایلان ماسک ریشه در واقعیتی عمیق از زندگی نوع بشر دارد چیزی که سه گانه ماتریکس در سال 1999 بیان میکرد و خبر از زندگی در دنیایی مجازیی را میداد که وجود خارجی ندارد ، اما امروزه به یک نظریه فلسفی بدل شده که طرفدارن خاص خود را داد.

ماتریکس یک نماد است

تصور این که ماتریس 1 در سال 1999 اکران شده باشد خیلی عجیب و غیر قابل فهم خواهد بود اما این که ماتریکس 4 هنوز هم مخاطبان خودش را دارد باز هم عجیبتر است.

نخستین مخاطبانی که در ماه مارس سال ۱۹۹۹ برای دیدنِ ماتریکس در سینما نشستند، هیچکدام از اصطلاحاتِ معرف دنیای این فیلم را نمی‌دانستند. بنابراین چالشِ واچوفسکی‌ها این بود: چگونه دنیای جاه‌طلبانه‌ی فیلممان را به‌شکلی که بلافاصله یقه‌ی عموم مخاطبان را می‌گیرد معرفی کنیم و چگونه حجمِ وحشتناکی از اکسپوزیشن، از اطلاعاتِ خام را به‌شکلی که مخاطب را سردرگم یا خسته نمی‌کند دراماتیزه کنیم؟ اگر ماتریکس به یک پدیده‌ی عالم‌گیر بدل شد، دلیلش این است که واچوفسکی‌ها با تسلطشان بر بنیادین‌ترین قواعدِ داستانگویی، به پاسخِ ایده‌آلی برای این سؤال رسیدند که حتی بیشتر از همه‌ی اکشن‌های خیره‌کننده یا جلوه‌های ویژه‌ی مسحورکننده‌اش، عنصرِ تعیین‌کننده‌ی موفقیتِ بی‌سابقه یا شکستِ مُفتضحانه‌اش بود. مهم نبود تم‌های فلسفی ماتریکس چقدر عمیق یا سنگین بودند؛ واقعیت این بود که اگر این فیلم در ابتدا موفق نمی‌شد تا مخاطبان را برای اهمیت دادن به آن‌ها متقاعد کند، می‌توانست به سرنوشتِ ناگوار بی‌شمار فیلم‌های علمی‌تخیلیِ پُرمدعایِ کسالت‌بارِ وراجِ فلسفه‌زده‌ی غیرسینمایی دیگر دچار شود.

پیش از اینکه ماتریکس به فیلمی انقلابی که از نظر خو‌ش‌ذوقی‌اش در تلفیقِ ژانرهای گوناگون و خلاقیتش در ساختنِ دنیای بدیعِ کابوس‌وار اما حیرت‌انگیزش، یکی از نمادین‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما لقب بگیرد (شاید تنها جنگ ستارگان می‌تواند در این زمینه با آن رقابت کند)، در ابتدا باید به یک فیلمِ نمادین «بدل می‌گشت». گفتنش آسان و بدیهی به نظر می‌رسد، اما تک‌تکِ دیالوگ‌ها، تصاویر، ایده‌ها و جزییاتِ تشکیل‌دهنده‌ی این فیلم به‌شکلی در ذهنِ دسته‌جمعی‌مان نفوذ کرده‌اند، به‌شکلی به جزیی جدایی‌ناشدنی از فرهنگ عامه بدل شده‌اند که بعضی‌وقت‌ها تصور کردنش غیرممکن است: ماهیتِ نمادینِ ماتریکس از ابتدا وجود نداشت، بلکه باید متولد می‌شد. مثل تصورِ زمان بی‌زمانِ پیش از بیگ بنگ می‌ماند: آرواره‌های ذهن‌مان از جویدنِ آن دچار مشکل می‌شوند؛ تصور زمانی قبل از زمانی‌که خالکوبیِ خرگوشِ سفید را دنبال کردیم، قبل از باز شدن چشمانمان به روی ماهیتِ حقیقتی واقعیت‌مان، قبل از اطلاع پیدا کردن از اینکه هیچِ قاشقی وجود ندارد و قبل از جاخالی دادن از گلوله‌ها سخت به نظر می‌رسد.

ماتریکس چه میگوید؟

هر چند بعید میدانم کسی وجود داشته باشد که ماتریکس را ندیده باشد اما برای کسانی که هنوز چیزی از ماتریکس نمیدانند باید بگویم که ماتریک یک دید فلسفی عمیق از این واقعیت را به بیننده میدهد که دنیایی که در آن زندگی میکنید واقعی نیست بلکه یک دنیای شبیه سازی شده است و شما با شکستن قوانین این دنیا میتوانید تقریبا هر کاری که دوست دارید را انجام دهید.

تفسیر فیلم ماتریکس

ابتدا باید بگویم که با نقدهایی که ماتریکس را فیلمی بدون فیلم نامه و سرشار از جلوه های اکشن و زد و خورد بچگانه و حتی اغراق آمیز بیان میکنند کاملا مخالف هستم چرا که این فیلم از جنس فیلمهای تخیلی  مارول نیست که یک سوپرمن یا سوپرومن را خلق میکند بلکه سخن اصلی ماتریکس بر این واقعیت استوار است که دنیای ماتریکس یک دنیایی مجازی است و بنا بر این کنش و واکنش یک انسان و ماشین میتواند در این دنیا قوانین فیزیک و زندگی مجازی را تغییر دهد.

زندگی مجازی که ماتریکس در سال 1999 از آن سخن میگفت شاید آپدیتی از متاورس فیس بوک بود که دقیقا در یک سکانس از اپدیت سال 2100 سخن گفته میشود که برای چنین تکنولوژی دور از ذهن نیست که انسانها در 2100 درون یک متاورس زندگی کنند.

بر همین اساس باید بگویم که اکثر منتقدان این فیلم دید سطحی و بچگانه ای از فیلم را دریافت کرده اند و به هیچ وجه به عمق داستان پی نبرده اند.

مقدمه : سال 1999 ، شرکت برادران وارنر ، فیلمی به کارگردانی تهیه کنندگی برادران واچفسکی را به روی پرده برد . فیلمی با موضوعی نامتعارف و صد البته عواملی فوق العاده از جمله جلوه های ویژه که در سال 2000 نامزد و برنده چهار اسکار بهترین ادیت فیلم ، بهترین جلوه های ویژه ، بهترین ادیت صدا و صد البته بهترین موسیقی متن شد . در آن زمان ماتریکس در ذهنیت جهانی حفره ای ایجاد کرد به نام بی اعتمادی ، حفره ای که کاملا با اعتماد می توان گفت هدف اصلی فیلم بود ، حفره ای که باید ایجاد می شد و کمبودی بزرگ در بشر امروزی بود ولی به نظر من حفره آنچنان که باید باز نشد ، نه اینکه ضعف فیلم بود بلکه این مسئله از ضعف و عدم آگاهی مردم جهان سرچشمه می گرفت . بعضی فیلم ماتریکس را به دلیل تخیلی بودنش رد می کنند ، بعضی ها این را قبول کرده اند ولی فقط به خاطر همان ویژگی ، تخیل ، ولی بعضی آگاهتر آنرا به خاطر درون مایه اش قبول کرده اند ، که بازهم در گروه آخر چند گروهی وجود دارد ، تعدادی از این گروه هنوز به منظور اصلی ماتریکس حتی نزدیک هم نشده اند . در اینجا لازم است به گروهی دیگر هم اشاره کنم ، گروهی که شخصا آنها را احمقانی کامل می دانم ، منظورم این نیست که نمی فهمند ، منظورم این است که میفهمند ولی هزاران حرف بیجهت را بار این فیلم ها می کنند و در آن حد عقل و فکر ندارند که چنین فیلمی ، زندگیشان را عوض می کند  ، دوستان زندگی ای را می گویم که خودم از روزی که حقیقت آنرا درک کرده ام ، لحظه ای آرامش فکر ندارم ، شاید آرامشم را از من گرفته باشد ولی به زندگیم هدفی والا بخشیده است . کسانی که سریعا با نمادگذاری های خویش سعی در نابودی این فیلم ها دارند بدانید به یک دلیل سراغ چنین کاری می روند ، که با بد کردن دیگری خود را خوب جلوه دهند و این افراد از گفتن واقعیت بسیار هراس دارند ، یک مثال ساده ، این چند وقته بحث فراماسون باب دهان شده ، ولی به یک نکته توجه کنید ، فقط در مورد نمادگذاری ها حرف زده می شود ، در مورد چرای آنها جوابی داده نمی شود و اینکه فقط نمادگذاری ها نشان داده شده و هزاران امور دیگر که بسیار وحشتناک ترند به شما نشان داده نمی شود ، هدف آگاه کردن شما نیست ، هدف خوب نشان داد خود با بد جلوه دادن دیگری است ، نمی گویم طرف دیگر خوب است ولی ….. بهتر است به تحلیل فیلم ماتریکس که من آنرا بهترین فیلم تاریخ سینما می دانم بپردازیم ، انشاالله در آینده در مقاله ای مفصلا به بحث های پیرامون فیلم هم می پردازیم ولی الان وقت تحلیل فیلم  است .نکته ای دیگر قبل از تحلیل ، سه گانه ماتریکس از لحاظ داستانی و از گفته های کارگردانان فیلم کامل کننده هم هستند ، من هم این مسئله را قبول دارم از لحاظ ماتریکسی من سه فیلم را به یک اندازه می بینم ، از لحاظ عمق مفاهیم اجتماعی هم من آنها را در یک سطح میبینم ، هر سه فیلم به سوی یک هدف ، آگاهی می روند ولی بنظرم مقدمه سه گانه یعنی قسمت اول عمقی تر به ماجرا پرداخته بود ، در اینجا به فقط به تحلیل قسمت اول این فیلم می پردازم ، نه اینکه دو سری دیگر را ضعیف بدانم ، به این دلیل که تحلیل سه فیلم به این آسانی ها نخواهد بود و نیاز به هزاران خط دارد ، برای همین و برای اینکه حق مطلب را ادا کرده باشم به تحلیل مقدمه می پردازم و سعی می کنم هرچه خلاصه تر و کامل تر آنرا به شما تقدیم کنم ، تا شاید بتوانم آگاهی ابتدایی را ایجاد کرده ، جرقه ای کوچک ایجاد کنم برای گام هایی بزرگ تر در راه آگاه تر کردن .

ماتریکس آنقدر عمیق است که حتی نمی توان از جمله ای از آن گذشت ولی من بازهم سعی می کنم آنرا خلاصه کنم و فقط بخش های اصلی آنرا مورد بررسی قرار دهم ، مسئله ای که ماتریکس را برای اشخاصی همانند من خاص می کند ، شروع فوق العاده آن است ، در 6 دقیقه اول فیلم هدف فیلم برای شما مشخص می شود ، شاید بعضی از حرف هایم کمی گنگ باشند ولی بدانید حقیقتند و شاید بعضی ها به خاطر ندانستن حقیقت آنرا درک نکنند ، ولی نگران نباشید ، به زودی همگان آگاه خواهند شد .

از تحلیل دور نشویم ، سخنانی که بین ستوان و مامور ویژه ماتریکس رد و بدل می شود مسئله ای بزرگ را در بر دارد ، چه بدانید چه ندانید جامعه بشری حال از دو گروه تشکیل شده ، گروهی که به آنها گروه ممتاز می گویند ، و گروهی که به آنها مردم عادی می گویند ، سریعا به طرف حکومت نروید ، آنها هم جز گروه عادی حساب می شوند ، گروهی ممتاز گروهی خاص است که تمام امور به طور کاملا غیر مستقیمی در دستانشان است ، تمام ثروت ها ، البته بازهم گروه سومی وجود دارند که من به آنها آگاهان جامعه می گویم  ، گروهی که به مبارزه با گروه ممتاز( ماتریکس) با آگاه کردن مردم عادی ( مردم زندانی در ماتریکس) برخواسته اند ولی آگاهی به این راحتی ها ممکن نخواهد بود ، در صحبت های مامور و ستوان می بینیم ، ستوان تا حدودی با مامورین آشناست میداند آنها قدرت  تصمیم گیری بالاتری نسبت به ستوان دارند ولی ستوان نمی ترسد ( نترسیدن بدون آگاهی نتیجه ای ندارد ) ستوان دختر را دست کم می گیرد ولی مامورین ( گروه ممتاز ) نه ، چون می دانند که چه قدرتی ( آگاهی ) در دستان گروه آگاه قرار دارد . ستوان نشانی از ناآگاهی عمیق مردم عادی جامعه است و همینطور نشانی از برده بودن نظام دولتی در دستان گروه ممتاز .

جامعه آگاه هم همانند جامعه ممتاز ، دنیای خود را کاملا می شناسد و از اطلاعات خود استفاده درست را می کند ، جامعه عادی بر او هم به این سادگی غلبه نخواهند کرد . چه بخواهید و چه نخواهید ، ما مردم عادی هستیم و آنقدر ناآگاهیم که اگر آگاه شویم ، از شدت ترس زندگیمان به لرزه خواهد افتاد .

لحظه تعقیب و گریز فرا می رسد ، ترینیتی با دیدن ماموران ( جامعه ممتاز ) فرار را می پسندد ، زیرا باقی ماندن او بهتر از جنگ است ، او با قدرت گروه ممتاز آشناست و میداند که برای شکست آنان چیزی بیش از یک جنگ عادی نیاز است ( به این خاطر که گروه ممتاز طی یک سال یا صد سال به این قدرت و آگاهی نرسیده اند ، آنها هزاران سال است که وجود دارند و هزاران چیز را سازماندهی می کنند و آنقدر غلط نوشته اند و پاک کرده اند که دیگر به اشتباه بر نخورند ولی یک مسئله وجود دارد ” پیروزان نهایی ، صالحان خواهند بود” ) ، فیلم برداری و موزیک فوق العاده فیلم به این لحظه ها بسیار کمک می کنند ، ترینیتی و مامور را می بینیم که با سرعت می دوند و پلیس ها ( مردم عادی ) ، حتی به پای آنها هم نمی رسند . اینجا با صحنه ای فوق العاده رو به رو می شویم ، پرش ترینیتی و مامور ویژه از روی سقف و جمله پلیس : این غیر ممکنه ، بازهم یک سوال : چقدر به باورهای خود اطمینان دارید ، این را بدانید بسیاری از این غیر ممکن ها در اطراف شما وجود دارد و شما آنها را نمی بینید که به محض دیدن همین جمله شما خواهد بود ، با عین ناباوری می گوید  :این غیر ممکنه  ، مسئله اینجاست ، ممکن هایی که برای شما تعریف شما بسیار محدود هستند مگر نه خیلی غیرممکنه ها در نگاه ما ، در واقعیت امکان دارند .

ترینیتی به باجه تلفن می رود ، یک دفعه کامیون زباله دور می زند ، مامور ویژه داخل آن است ، آنها در همه جا هستند ، جاهایی که توقعش را ندارید ، جاهایی که در فکرتان نمی گنجد ، این دنیای در حال حاضر دنیای تحت کنترل آنهاست ، آنها همه جا می توانند باشند . این واقعیت است دوستان ، چه بخواهید ، چه نخواهید !

ترینیتی باید پنهان شود ، باید در تاریکی پنهان شود ، ولی در تاریکی هم خطرهایی وجود دارند .

شاید این فکر که نویسنده سعی در القا مطلبی دارد ، الان در ذهن شما بوجود آمده باشه ، من به شما این حق را کاملا  می دهم ، و برای اثبات  قسمت هایی از سخنرانی های جورج چارلین یکی از شخصیت های معروف آمریکایی در زیر آمده که از طریق سایت های مختلف می تونید ویدیو های این سخنرانی ها را نیز بدست آورید ( البته چارلین اعتقاد داشت که خدایی وجود نداره
، که به خاطر مسائلی که میدونم ، نه تنها به چارلین بلکه به خیلی از آمریکایی های دیگه هم داشتن این اعتقاد رو حق میدم ، ولی اصل ماجرا حرفهاش در مورد جامعه ست) .

به اتاق نیو می رویم ، شخصیت اصلی داستان ، روی صفحه مانیتور چه چیزی در حال جستجو و اسکن است ، اخبار …. اخباری دنیای امروز ، اخباری که با کمک هم به طرف هدفی می روند و برنامه ریزی شده هستند ، هرچقدر هم در آنها جستجو کنید ، همه یک هدف دارند . اخبار همه در مورد مورفیس هستند و ندیده می توان گفت هیچ کدام دیدگاه خوبی نسبت به مورفیس ندارند ، کاملا قابل درک است ، یکی از قدرت های رسانه ، چگونه شخصیتی را تخریب کنیم ، یک مثال ساده ، تا حالا دیدگاه یک آمریکایی در مورد مسلمان ها ، اعراب ، ایرانیان را شنیده اید ؟ به نظر شما از کجا نشات گرفته و چرا ؟

نئو در حال گوش دادن به موسیقی است ، در اطرافش تکنولوژی است ، تکنولوژی زندگی او را هم در بر گرفته یا می توان گفت زندگی او را هم محدود کرده و اوهم زیر کنترل است ، کامپیوتر ، موسیقی که در گوش او خوانده می شود همه و همه نگاه به تاثیرات دارند که چگونه شما را از خیلی چیزها ( مخصوصا خودتان ) دور می کنند .

بازهم اتفاقی غیرممکن ، روی صفحه نمایش کامپیوتر نئو برای او پیام هایی می آید که از کنترل او خارج اند  ، تعجب او به این خاطر است که نمی داند چقدر محدود است و  چه حد از واقعیت و قدرت ها و توانایی ها را نمی بیند .

به شماره درب آپارتمان او دقت کنید ، بعدا به دردتان خواهد خورد .

وابستگی به تکنولوژی ، وابستگی به لذت ، هزاران دلار پول فقط برای تفریح ، خودمان هم می دانیم داریم به کجا می رویم . تو منجی من هستی ، عیسی مسیح خصوصی من ، منجی برای شما به چه معناست ؟ چی ؟ شوخی کردی !! آیا ارزش منجی را می دانی که آنرا به شوخی میگیری !!!! ، چه دیدگاه خامی نسبت به اعتقادات ، یعنی اینقدر اعتقادات بی معنا شده اند ، آیا این مسئله اتفاقی بوده ؟ یا کسانی در آن دست داشته اند ؟ .

تا حالا این حس رو داشتی که ندونی که بیداری یا هنوز داری خواب می بینی ؟ ( مشکل با درک کردن آنچه واقعا حقیقت است )
به نظرم باید خودت رو از پریز بکشی بیرون ( کنار کار کمی هم تفریح لازمه ) ، کار و تفریح ، چه تعریف زیبایی از زندگی !!!
خرگوش سفید ! نئو با دیدن آن سریعا به یاد مطلبی که در صفحه مانیتورش دیده بود می افتد و مهمانی را قبول می کند ، او به چیزی شک دارد ، مسئله ای درست نیست ، او حاضر است برای فهمیدن واقعیت خطر کند .

دوربین و موسیقی وحشیانه صحنه را به نمایش در می آورند ، رقص ، پایکوبی ، س ک س و در آخر به نیو می رسد ، کسی که فهمیده مشکلی در حقیقت وجود دارد ، او دیگر این مسائل تحمیل شده را نمی بیند ، او دیگر توسط تفریحاتی که برای دور کردن او از واقعیت در جامعه رشد کرده اند کور نمی شود ، جامعه ممتاز دیگر نمی تواند با مخفی کاری هایش او را بی چشم نگه دارد ، او بینا شده . در مورد دجال شنیده اید ؟ در مورد تهاجم فرهنگی چطور ؟ فکر کرده اید چیزی مثل تهاجم فرهنگی به همین کوچکی است که تلویزیون به شما می گوید ؟ من کلمه دجال را بیشتر برای آن می پسندم ، نه من خیلی های دیگر و به شما می گویم ، چیزی به نام تهاجم فرهنگی فقط برای شما ایرانیان نیست ! بلکه برای تک تک مردم زمین است ، چه آمریکایی ، چه اسرائیلی ، چه انگلیسی و چه و چه و چه !!! دجال به عرب ها بر میگردد ، اگر شتری زخمی می شد ، آنها بر روی زخمش قیر می ریختند تا هرکس آن شتر را ببیند ، آنرا سالم فرض کند ولی در واقع  شتر در حال نابودی بود ، منظورم را متوجه شدید ؟ شما را کور کرده اند ، سریع به خود نگیرید که من ایرانی را می خواهند کور کنند ! این مقصود برای همه است ، همه دنیا ، حالا چرا ؟ اینجاست که باید خودتان آستینی بالاا بزنید .

سلام نئو – اسم منو از کجا می دونی – من خیلی چیزا در مورد تو می دونم معلوم است که او توقع ندارد کسی نئو را بشناسد ، معلوم است او هنوز دنیای اطراف خود را کامل نشناخته است .

اومدم بگم که تو در خطری ، من اومدم که بهت هشدار بدم ، – چیرو ؟ – اونا مراقب هستند نیو -چه کسانی ؟ ترینیتی دلیل آرامش نداشتن نیو را بیان می کند ! تو دنبال اون می گردی ، منم دنبالش می گشتم ، ولی وقتی پیداش کردم بهم گفت دنبال اون نبودم بلکه دنبال یه جواب بودم اون سوال  ما هدایت میکنه ، حال سوال چیست ؟ ماتریکس چیه ؟ یا می تونم بهتر بگم ” حقیقت چیه ؟ ” ، پاسخ اون بیرونه نیو ، بیرون از این دیوار ها ، بیرون از این رسانه ها ، اون دنبالت می گرده ، پیدات می کنه اگه خودت بخوای .

نئو دوباره دیر از خواب بیدار شده ، او قوانین جامعه اش را نقص کرده ، او شهروند مطیعی نبوده و چندباری به قوانین احترام نگذاشته است ، او از مسیر عادی بودن و مقرراتی بودن خارج شده ، مطمئنا بدون اینکه پرسیده شود چرا با او برخورد خواهد شد .

نیو به حقیقت نزدیک است ، پستی برای او آمده ، یک تلفن ، تلفن سریعا زنگ می خورد ، نمی دونم برای دیدن چیزی که می خوام نشونت بدم آمادگی داری یا نه ، اما متاسفانه وقت زیادی نداریم . آنها به دنبال نئو آمده اند ، ممتازها ، دلیلش بسیار واضح است . نیو با کمک مورفیس کمی از دست آنها فرار می کند ، تا به اتاقی میرسد ، مورفیس از او می خواهد که از لبه ساختمان عبور کند ولی ترس جلوی نیو را می گیرد ، او می بازد ، او ترسید .

بازهم به یکی از قسمت های جذاب داستان می رسیم ، قسمتی که مثالی دیگر از وضع فعلی است . شما یک زندگی دوگانه دارید آقای اندرسون ، در یکی کارمندی بسیار تابع عواملی که اجتماع از شما خواسته هستید ، حتی به صاحبخانتان رد حمل کیسه زباله کمک می کنید ( به جزئیات دقت کنید ، آنها همه چیز را می دانند ، شما تحت کنترلید ) ، و در دیگری ، هکری به نام نئو که تمامی قوانین مربوط به کامپیوتر را شکسته اید ( بازهم دقت کنید ، آنها گناه های نئو را می دانند ، ولی تا حالا به آنها بی محلی می کرده اند چون مشکلی برایشان پیش نمی آورده و به مسیرشان کمک هم می کرده است ) یکی از این زندگی ها آینده ای داره و دیگری نه .
بحث به طرف مورفیس می رود ، آنها این مطلب را ذکر می کنند که مورفیس شما را از حقیقت دور می کند ( یا حقیقتی که آنها می خواهند شما باور داشته باشید ) و از نظر مقامات وی شخص بسیار خطرناکی است . تنها چیزی که از شما می خوایم ، کمک در دستگیری یک تروریسته ، به جامعه خود نگاه کنید ، چه کسانی در رسانه ها ، شخصیتشان نابود می شود ، کمی در مورد آنها بیشتر تحقیق کنید .ولی نئو تسلیم نمی شود ، او درک می کند . مئو : به من یه تلفن بدید ، من حقوقم رو می دونم . به نظر شما حقوقی هم وجود دارد ، آیا چیزی به نام آزادی هم وجود دارد ، مسئله اینجاست ، آزادی و حقوق در ذهن شما چه معنایی دارد .

مامور : به من بگید ، تلفن چه فایده ای داره ، وقتی شما نتونید صحبت کنید ؟ ، وقتی که به راحتی شما خفه شده و هیچکس هم متوجه نخواهد شد . آری این قدرت این نظام دنیوی و طرز برخورد او با حقیقت جویان و آگاهان است ، آنها ساکت خواهند شد .
نئو دارد از ترس می میرد ، ولی یکدفعه از خواب می پرد ، یعنی فقط یک رویا بود .

فکر نکن که هستی ، مطمئن باش که هستی

مورفیس : من سعی می کنم ذهنتو آزاد کنم ، اما فقط می تونم در رو بهت نشون بدم ، این تویی که باید از اون عبور کنی . باور به خود ، آزادسازی اندیشه خود ، من فقط می توانم با گفتن مسائلی راه را به شما نشان دهم ، دیگر با خودتان است که به راه ادامه دهید یا کنار بکشید ، و اگر خواستید آغاز کنید و این سفر را شروع کردید : همه اش رو دور کن نیو ، ترس ، تردید ، ناباوری ، ذهت رو آزاد کن .

دشمن ما کیست ؟ یک چشم نماد چیست ؟ یک سیستم ؟ ” ماتریکس یه سیستمه نئو ، و این سیستم دشمن ماست ” . شما بخشی از این دنیا هستید ، همه ما تحت تاثیرات سیستم القایی دشمن ( قبل گفته ام ، مطمئنا فکرتان به سوی بحث کوچک تهاجم فرهنگی ، من منظورم بیش از این حرفهاست ) هستیم و تا آگاه نشویم خواهیم بود ، و تا وقتی جز سیستم باشیم ، با آن هم جهتیم و ما هم دشمن به حساب می آییم ، اگر آگاه شدید و قصد آگاه کردن دیگران را دارید ” باید بفهمی که بیشتر اونها آمادگی جدا شدن از اون رو ندارن ، بعضی اونها به قدری ناامیدانه به این سیستم وابسته اند ( سیستم دنیوی ، سیستمی که به مادیگرایی دعوت می کند ، نظم نوین جهانی ) حاضرند برای اون بجنگند  ، پس آگاه کردن به این راحتی ها نخواهد بود جنگ ادامه خواهد داشت .

دختری با لباس قرمز از کنار نئو رد می شود ، نئو حواسش به او می رود ولی هنگامی که برمیگردد به او نگاه کند با چه مواجه می شود ، اسلحه ای به طرف سرش ، به طرف ذهنش . دختری با لباس قرمز شاید بتوان گفت بحثی روانشناسی است . به فیلم های هالیوودی که تا به حال دیده اید توجه کنید ، چقدر دختر با لباس قرمز می بینید ؟ آنها برای چه هستند ؟ برای جذب کردن ذهن شما یا بهتربگویم ! آلوده کردن ذهن شما . فیلم وکیل مدافع شیطان را به یاد دارید ؟ دختری که از طرف شیطان برای گول زدن وکیل با او بود چه لباسی بر تن داشت ؟ موهایش به چه رنگی بودن ؟ یا اول فیلم آنی هال ، دختری که جلوی دوربین بوسه ای را نثار شما می کند ؟ او لباسش به چه رنگ است ؟ ، ماتریکس واقعیاتی را به شما نشان می دهد که تا خود نخواهید ، نمی توانید ببینید ! . مورفیس : هرکسی که هنوز دوشاخش رو نکشیدیم عملا یه مامور به حساب می یاد . اگر آن واقعیتی که من سعی در گفتنش دارم رو پیدا کردید و با برخورد بد مواجه شدید ، توقعش رو داشته باشید اونها هنوز دوشاخشون توی پریزه و کامل جدا نشده ، اونها هنوز وابسته اند . ” اونها همه ، و در عین حال هیچکس هستند ” ، آن طبقه از جامعه که الان برای ما همان ماتریکس هستند کاملا ناشناخته اند ، می توانند کسانی باشند که اصلا توقعش را ندارید ، می توانند هرکسی باشند و در عین حال هیچکس .  تحلیل قسمت گفتگو نئو و سایفر رو در قسمت تحلیل شخصیت ها بهش می رسیم ، سع می کنم از اینجا به بعد خلاصه تر بحث رو جلو ببرم .

رفتن به سوی اوراکل ، رفتن به سوی پیشگو ، بوجود آمدن انگیزه یا نابود شدن آن ؟ . وقتی نئو در ماشین نشسته و در حال تماشای بیرون است ، او در حال تماشای چیزی است که تا حالا آن را واقعیت می دانسته ، واقعا سخت است . ماتریکس نمی تونه بگه تو کسی هستی ! در واقع دنیای اطراف شما اینگونه است ، اگر محدود به دنیای اطرافتان باشید و سطح آگاهی و اندیشه خودتون را بالا نبرید به هیچ وجه به شناختی از خود دست پیدا نخواهی کرد ، حالا چرا خودم را بشناسم ، به آن هم خواهیم رسید .
بنظر شما اوراکل پیشگو می تواند چه نقشی در دنیا امروز باشد ؟ بازهم و بازهم مورفیس جواب شما را خواهد داد ، او در جواب این سوال نئو که : “اون همه چیزو میدونه ؟ ” میگه : ” از دید درست و غلط بهش نگاه نکن ، اون برای ما یه راهنمائه ” ، کمی فکر کنید ، در زندگی شما چه چیز راهنمای شما به واقعیت است ، خوشبختانه ما ایرانیان و دیگر مسلمانان آن را خوب می شناسیم ، چیزی که از اول با ما بوده ، قرآن ،  از دید درست و غلط بهش نگاه نکن ، اون برای ما یه راهنمائه ، راهنمایی که ما رو برای رسیدن به آینده کمک می کنه و در واقع چه زیبا واقعیات در قرآن به چشم می خوره ، شماره آهن در جدول تناوبی و این ها را رها کنید ، به 30 آیه اول سوره بقره نگاهی بیاندازید ، با چه آیاتی رو به رو می شوید ، خداوند کافر و دشمن مسلمان را چه کسانی می داند ! . دقت کنید وقتی نئو دستش به دستگیره در می خورد ، وقتی راهنما ، قرآن را انتخاب کرده ، در سریعا باز می شود ، قرآن کلام خداست ، راهنمایی از طرف مخلوق بزرگ این جهان ، در درس های دینی ما همیشه این مسئله گفته می شود : خداوند فقط منتظر حرکت کوچکی از بندگان خود در راه دستیابی به معرفت و تقوای واقعی است ، وقتی شما اولین قدم را بگذارید در بقیه قدم ها او همیشه یار و یاور شما خواهد بود . حال متوجه شدید ، وقتی نئو قبول می کند ، در سریعا به روی او باز می شود ، اوراکل منتظر بوده تا نئو او را بپذیرد . ” سعی نکن قاشق رو خم کنی ، غیرممکنه ، در عوض ، سعی کن حقیقتو بفهمی “بچه های در خانه اوراکل قدرت های فوقالعاده ای دارند ، زیرا حقیقت را می دانند و به راحتی می توانند دنیای اطراف خودشان را کنترل کنند مبارزه بدون درک حقیقت و رسیدن به آن میسر نیست  ، وقتی شما حقیقت را بفهمید به منزله پیروزی در مقابل دشمن خواهد بود . لباس بچه ای هم که این حرف را به نئو می زند جالب است ، او لباس رهبران دینی را بر تن دارد ، نوعی توجه به دین ، و اینکه دین واقعی می تواند شما را به واقعیت برساند .

بالای در ، ” خودت را بشناس ” ، چشمان خود را ببندید و این جمله را با خود تکرار کنید ، باید به آن برسیم تا بتوانیم واقعیت را ببینیم . وقتی اوراکل به نئو می گوید که تو برگزیده نیستی سوالی بوجود می آید  ، اگر اوراکل نماد قرآن است ، پس یعنی قرآن اشتباه می کند ؟  نه اینطور نیست ، اوراکل به نئو جواب منفی می دهد زیرا هنوز باور را در او نمی بیند ، برای همین در اول به متن ” خودت را بشناس ” اشاره می کند ، تا وقتی نئو خود باور ندارد ، اوراکل هم به او دل خوشی نمی دهد ، او خود باید به این باور برسد که چه مخلوق برگزیده ایست .

ماوس در حال تماشای عکس دختر قرمزپوش است ، حالا تاثیر دختران قرمز پوش را متوجه می شوید ، آنها از یاد شما به این راحتی نخواهند رفت و شما را درگیر خود خواهند کرد البته اگر حقیقت را نتوانید ببنید و عقایدتان از بین رفته باشد .  آنها میخواهند به دنیای واقعی بازگردند ، بازهم زمین شطرنجی ! وقت مقابله با واقعیت ، آگاهان یا بهتر بگویم حقیقت از میان خواهد رفت ، چه بچه باشد چه بزرگ ! تا حالا به ترور بزرگان خود دقت کرده اید ؟ چه در چندساله اخیر ، چه زمان قبل از انقلاب و چه زمان های قبل تر از آن ، مثال دینی آن ، امامان ما ، برای چه به شهادت رسیدند ، زیرا سعی در گفتن حقیقت به مردم داشتند ، آنها جلوی راه مادیگرایان بودند .

جامعه ممتاز به مقابله با جامعه آگاه آمده ، جامعه آگاه سه دلیل مجبور به فرار و دادن قربانی است ، 1- داشتن افراد بی ایمان داخلی ، 2 – ایمان کامل نداشتن ، 3 – اینکه نیاز است باشند تا حقیقت آشکار شود . سایفر به خاطر لذت بردن از زندگی ، حاضر است با حقیقت کثیف زندگی کند ، و به آن فکر هم نکند و در آخر ، کسی هم مزاحمش نشود ، او جز گروه ممتاز نیست ولی دوست دارد دوشاخش وصل باشد و به جای اینکه جز صالحان و کسانی باشد که واقعیت را می بینند ، برای آن مبارزه می کنند و زجر می کشند ، در راحتی زندگیش را بکند و از مادیات لذت ببرد . شما چطور ؟ می خواهید به خاطر لذت بردن از زندگی آینده خودتان و همگان را رها کنید و به آن لطمه بزنید ؟ انتخاب با خودتان است . ولی این را بدانید ، در نهایت اهل حق پیروزند . شاید قربانی هایی داده شود ولی سیستم کثیف که درفیلم ماتریکس نامیده می شود ، بالاخره شکست خواهد خورد . نئو زنده می ماند .
اسمیت : “میلیاردها انسان اون بیرون دارن زندگی می کنند ، چقدر بی توجه” ، نظرتان چیست ؟ به بقیه اش توجه کنید : گفتم تمدن شما ، چون بعد از اون ، وقتی ما بجای شما شروع به فکر کردن کردیم ، در واقع شد : تمدن ما ” ( یا بهتر بگم، نظم نوین جهانی ) و همه چیز از همینجا شروع میشه ” ، نظرتون در مورد قراول ها چیه ؟ اونا ها رو چه کسانی می دونید ؟ تروریست ؟!!!
به گفته های زیر توجه کنید ، منبع رو ذکر نمی کنم، شاید برای بعضی ها آشنا باشد  ، فقط به گفته ها توجه کنید :

” شما مردم به من گوش می دید ، چون کمتر از سه درصد از شما کتاب می خوانند ، چون کمتر از 15 درصد از شما روزنامه می خوانند ، چون تنها حقیقتی که می دانید آن است که از طریق تلویزیون فهمیده اید ، همین الان ، یک نسل کامل وجود دارد که چیزی در مورد آنچه از این تلویزیون بیرون نمی آید نمی دانند ، … این تلویزیون ترسناک ترین و ملعون ترین نیرو در سراسر این جهان بی خدا ( بی اعتقاد به خدا ) است ، وای بر ما اگر در دستان مردم نادرست بیافتیم … اگر به دنبال حقیقت هستید بروید به دنبال خدا ، بروید سراغ معلمان روحانی ، بروید سراغ خودتان چون آنجا تنها جایی است که می توانید حقیقت واقعی را بیابید …”

ماتریکس 4

هرچند ماتریکس 4 یک بازگشت از روی اجبار بوده و بدون شک  لانا واچوفسکی این کار را بر خلاف میل باطنی خودش انجام داده ولی شالوده اصلی ماتریکس 4 به بحث در مورد چالشهای اصلی ماشینها با انسانها میپردازد و این که تنها تفاوت ماشینها نسبت به انسانها عشق و دل دادگی دو انسان است که میتواند منطق یک ماشین را به چالش بکشد.

هر چند قدرت پردازشی ذهن انسان کمتر از ماتریکس یا متاورس است اما حتی ماشینها نیز به این عشق احترام میگذارند.

چالش بعدی آیندا است و این که چگونه یک ماشین میتواند اینده را پیشگویی کند و ماهیت این پیشگویی چیست؟

و اما این که واقعیت چیست این که عشق واقعیت دارد یا اطرف و این که ترینیتی تصمیم میگیرد تمام واقعیتهای زندگی خود را کنار بگذارد و به عشق روی بیارورد زیرا عشق میتواند واقعیت ها را عوض کند و قوانین ماتریکس را بهبود بخشد به نوعی به این واقعیت اشاره میکند که با عشق و دلدادگی ماتریکس و جهانی که در آن قرار داریم زیباتر و بهبود یافته تر خواهد بود.

 در ماتریکس 4 دیگر از آن فضاهای تاریک و خوف آور و مرطوب خبری نیست  و لانا واچوفسکی  سعی کرده تا بگوید فضای متا آنقدرها هم بد نیست و دنیایی زیباتر و قابل تحملتر است و وقت آن رسیده تا با دنیایی جدید دوستی کنیم و با آغوش باز آنرا بپذیریم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *